کد خبر : ۳۴۵۶۸۳
زمان انتشار :
facebook telegram twitter google+ cloob Yahoo print

پایگاه خبری محیط زیست ایران

جزئیات سقوط هواپیمای حامل فرماندهان جنگ در ۱۳۶۰ به روایت یک شاهد عینی

صدای انفجاری بلند شد و در کابین همزمان با این انفجار سیستم برقی ما قطع شد. من بلافاصله برای گرفتن برق مجدد از سیستم های دیگر استفاده کردم، ولی هیچ کدام جواب ندادند و ما فهمیدیم که تمامی برق ها هم مستقیم و هم غیرمستقیم قطع شده اند. در این موقع هر چهار موتور هواپیما نیز خاموش شدند.

جزئیات سقوط هواپیمای حامل فرماندهان جنگ در ۱۳۶۰ به روایت یک شاهد عینی

به گزارش پایگاه خبری محیط زیست ایران، غروب سه شنبه هفتم مهر ۱۳۶۰، درست دو روز پس از شکست حصر آبادان و تلگراف تشکر امام خمینی از فرماندهان جنگ از جمله سرتیپ فلاحی، رئیس ستاد مشترک ارتش، هواپیمای سی ۱۳۰ حامل فرماندهان ارشد نظامی جنگ در کهریزک سقوط کرد و در پی آن بالاترین فرماندهان نظامی ایران از جمله سرلشکر، ولی الله فلاحی (جانشین رئیس ستاد مشترک ارتش)، سرتیپ فکوری (وزیر دفاع و فرمانده سابق نیروی هوایی و مشاور رئیس مشترک ارتش)، یوسف کلاهدوز (قائم مقام سپاه پاسداران) و سرتیپ نامجو (وزیر دفاع و نماینده امام در شورای عالی دفاع و فرمانده دانشکده افسری) به شهادت رسیدند. ستوانیار دوم احمد حسینی معلم، مهندس پرواز هواپیمای سی – ۱۳۰ که یکی از بازماندگان این حادثه است، ۱۲ روز بعد از این ماجرا و هنگامی که در هنوز در بیمارستان بستری بود، ماجرا را این طور روایت کرده است:

ماموریت ما اول از تهران به اهواز بود، ولی به دستور فرمانده عملیات قرار شد به بوشهر و بعد به اهواز برویم. بعد از بازرسی هواپیما به بوشهر رفتیم و پس از توقف کوتاهی عازم اهواز شدیم. به علت وضعیت قرمز اهواز با خلبان یک تماس گرفتیم که بهتر است در شیراز بنشینیم، چون این را بار ها در این جنگ تجربه کرده بودیم. در هر حال... بعد از تماسی که با زمین داشتیم متوجه شدیم که وضعیت سفید شده است و به ما گفته شد که می توانید به اهواز بیایید و ما هم پرواز را به سوی اهواز ادامه دادیم. وضعیت مان خوب و عادی بود. در اهواز فرود آمدیم و مامورین و پرسنل نظامی پیاده شدند. جنازه شهدا را به هواپیما حمل نمودیم و همچنین افراد زخمی را نیز با برانکارد به هواپیما آوردیم، و تعدادی پرسنل سالم هم سوار شدند. بعد از تکمیل به ما اطلاع دادند که تیمسار فلاحی و سرهنگ فکوری و سرهنگ نامجو و برادر کلاهدوز با شما به تهران خواهند آمد. ما برای اطلاعات هرچه بیش تر از وضعیت هواپیما، دور هواپیما بازدید میان پروازی یا میان دوره ای انجام دادیم؛ و پس از مدتی مامورین چند مجروح و تعدادی شهید دیگر هم به داخل هواپیما آوردند؛ و ما جلوی درب هواپیما منتظر ایستاده بودیم که سرهنگ فکوری و سرهنگ نامجو و برادر کلاهدوز آمدند، احترام نظامی گذاشتیم و آن ها با مهربانی و رافت با ما دست دادند و بنده خواهش کردم به کابین جلو تشریف بیاورند. (معمولا اشخاص مهم باید به جلو برده شوند)، ولی تیمسار فلاحی در جواب گفتند: «تعداد ما زیاد است!»
به هر حال بعد از مدت کمی هواپیما را روشن کردیم. با اجازه از برج مراقبت پرواز اوج گرفتیم. هواپیما در حالت نرمال و با دستگاه عالی کار می کرد. در ۲۰ هزار پایی و در هفتاد مایلی تهران با برج تماس گرفتیم و اجازه دادند در ارتفاع پایین تر حرکت کنیم و ما نیز در ارتفاع ۱۴۰۰۰ هزار پایی خواستیم که ارتفاع مان را کم کنیم، در همین موقع صدای انفجاری بلند شد و در کابین همزمان با این انفجار سیستم برقی ما قطع شد. من بلافاصله برای گرفتن برق مجدد از سیستم های دیگر استفاده کردم، ولی هیچ کدام جواب ندادند و ما فهمیدیم که تمامی برق ها هم مستقیم و هم غیرمستقیم قطع شده اند. در این موقع هر چهار موتور هواپیما نیز خاموش شدند. به خلبان گفتم حالت عادی بگیرد و برای اطمینان خاطر در هوا استارت زدم، ولی باز هم جوابی نیامد. در نتیجه بلافاصله با خلبان مشورت کردم و قرار شد که چرخ ها را به پایین دهیم.
یکی از دوستان به یاری ام آمد. به طریقه دستی او یک چرخ را پایین داد و من هم یک چرخ دیگر را تا آن جا که چرخ طرف خودم کاملا پایین آمد و قفل شد و برای اطمینان از دریچه مخصوص چرخ با چراغ قوه کنترل کردم. در این هنگام [..]هواپیما به زمین برخورد کرد و دیگر چیزی ندانستم. لحظه ای به خود آمدم، سرم گیج بود و چشمانم سیاهی می رفت. زیر آهن پاره ها و قطعات هواپیما فرو رفته بودم. با فریاد بلند یا ابوالفضل یا محمد یا علی خود را بالا کشیدم. محفظه ای را دیدم که بیرون نمایان بود. خودم را از آن محفظه بیرون آوردم. صدای کسی را شنیدم که می گفت: «برادر کمک کن.» تا خواستم به سوی صدا روم که کمک کنم متوجه شدم که قادر نیستم، چون پای چپ و استخوان لگنم شکسته بود. با تمام این ها برادران دیگر توانستند عده ای را به زحمت نجات دهند. خیلی کمک کردند و مجروحین و دیگر اجساد را از میان آتش بیرون کشیدند. در همین گیر و دار تعدادی از ده رسیدند. از ایشان تقاضای کمک کرده پرسیدیم: «این جا کجاست؟» آن ها گفتند این جا حوالی کهریزک و بهشت زهرا است. چون شب بود و تاریک، تعدادی از مجروحین را با تراکتور که یک اتاقک ماشینی به آن وصل بود به سوی بیمارستان حرکت دادند. هواپیما داشت می سوخت، مجروحین ناله می کردند و از خدا کمک می خواستند. بنزین به بیرون تراوش کرده بود و، چون به باک رسیده بود آتش بیش تر شد و بعد صدای انفجار... پس از مدتی دیگر هلی کوپتر ها و امدادگران اورژانس رسیدند و ما را به بیمارستان نیروی هوایی آوردند و اکنون ۱۲ روز است که بستری هستم و قدرت تکان خوردن هم ندارم، چون از ناحیه لگن خاصره سه جایم شکسته و مهره کمرم معیوب است. در ضمن خلبان هواپیما همان شب بیمارستان را ترک کرد البته آن ها از دریچه هواپیما بیرون رفتند و خلبان دیگر ۲ روز بعد بیمارستان را ترک نمود؛ و خلبان سوم پس از ۶ روز از بیماستان مرخص شد؛ و از نظر من شرح درست این سانحه که اتفاقی بوده و یا توطئه بستگی به نظریه کمیسیون بررسی سوانح دارد که در حال بررسی است و من نمی توانم اظهار نظر کنم که این مسئله چگونه اتفاق افتاده است.

منبع روایت از: اطلاعات هفتگی، شماره ۲۰۶۳، چهارشنبه ۱۳ آبان تا چهارشنبه ۲۰ آبان ۱۳۶۰، صص ۲۰ و ۲۱.

کلید واژه :

جزئیات سقوط هواپیمای حامل فرماندهان جنگ

اخبار مرتبط
ثبت نظرات
captcha